تبليغاتX
سینمای کودک و نوجوان
سلام دوستان

مطلب واسه گفتن زیاد دارم . نمیدونم باید از کدوم بنویسم .

از دختری که با پسر ساده و افتاده ای ۱۱ ماه عقد کرده و فقط بخاطر اینکه همسرش بدن پر موئی نداشته و اون دوست داشته همسر آیندش پر موباشه عقدش رو بهم زده و متارکه کرده !

از مامان علی بنویسم ؟! مامان علی که ۸ ساله پیش شوهرش رو تو یه حادثه از دست داد و با سه دختر و یه پسر ( علی ) عقب افتاده در حالی که شوهر مرحومش نه بیمه ای داشته نه پس اندازی

باعث شده اون ( مامان علی ) از این سربازار تا اون سر بازار صبح تا ظهر بره و بیاد تا کسی شاید پولی چیزی بهش بده ؟

شاید بهتر باشه از دوست قدیمیم بنویسم که سالها پیش حفاری میکرده بصورت غیرقانونی و اتیغه جات رو از زمین خارج میکرده و تو یکی از این حفاریها یه مومیائی پیدا کرده بوده و الان بعد از سالها یه ادم

ثروتمند توی کاناداست ؟!

نمیدونم ! شما فکر میکنید از کدومش بنویسم بهتر باشه ؟! امشب خستم ! شب دیگه تصمیم میگیرم از کدومش بنویسم !

راستی ... مامان علی که واسطون چند خط بالاتر ازش نوشتم فوت کرد . دخترش یه روز صبح خیلی زود وقتی که هنوز افتاب نزده بود امد در خونمون گفت که مامانش نصف شب تو خواب جون داده و مرده /

ازمون خواست بریم جنازه ی مادرشو از زمین برداریم ... ...

همون دختر هم سه روز پیش در حالی که برای کلفتی و تمییز کردن خونه ای داشته میرفته به اصطلاح سرکار و نون دوتا خواهر صغیرشو برادر عقب افتادشو در بیاره ماشین میزنتشو در جا جون میده ...

اره ! نمیدونم از چی بنویسم !

 

سجاد ویسی

۳.۱.۱۳۸۸     

+ نوشته شده در 88/01/02ساعت 0:17 توسط سجاد ویسی |

يك تاجر آمريكايى نزديك يك روستاى مكزيكى ايستاده بود كه يك قايق كوچك ماهيگيرى از بغلش رد شد كه توش چند تا ماهى بود!

از مكزيكى پرسيد: چقدر طول كشيد كه اين چند تارو بگيرى؟
مكزيكى: مدت خيلى كمى !

آمريكايى: پس چرا بيشتر صبر نكردى تا بيشتر ماهى گيرت بياد؟
مكزيكى: چون همين تعداد هم براى سير كردن خانواده‌ام كافيه !

آمريكايى: اما بقيه وقتت رو چيكار ميكنى؟
مكزيكى: تا ديروقت ميخوابم! يك كم ماهيگيرى ميكنم!با بچه‌هام بازى ميكنم! با زنم خوش ميگذرونم! بعد ميرم تو دهكده میچرخم! با دوستام شروع ميكنيم به گيتار زدن و خوشگذرونى! خلاصه مشغولم با اين نوع زندگى !

آمريكايى: من توي هاروارد درس خوندم و ميتونم كمكت كنم! تو بايد بيشتر ماهيگيرى بكنى! اونوقت ميتونى با پولش يك قايق بزرگتر بخرى! و با درآمد اون چند تا قايق ديگه هم بعدا اضافه ميكنى! اونوقت يك عالمه قايق براى ماهيگيرى دارى !
مكزيكى: خب! بعدش چى؟

آمريكايى: بجاى اينكه ماهى‌هارو به واسطه بفروشى اونارو مستقيما به مشتریها ميدى و براى خودت كار و بار درست ميكنى... بعدش كارخونه راه ميندازى و به توليداتش نظارت ميكنى... اين دهكده كوچيك رو هم ترك ميكنى و ميرى مكزيكو سيتى! بعدش لوس آنجلس! و از اونجا هم نيويورك... اونجاس كه دست به كارهاى مهمتر هم ميزنى ...

مكزيكى: اما آقا! اينكار چقدر طول ميكشه؟
آمريكايى: پانزده تا بيست سال !

مكزيكى: اما بعدش چى آقا؟
آمريكايى: بهترين قسمت همينه! موقع مناسب كه گير اومد، ميرى و سهام شركتت رو به قيمت خيلى بالا ميفروشى! اينكار ميليونها دلار برات عايدى داره !

مكزيكى: ميليونها دلار؟؟؟ خب بعدش چى؟
آمريكايى: اونوقت بازنشسته ميشى! ميرى به يك دهكده ساحلى كوچيك! جايى كه ميتونى تا ديروقت بخوابى! يك كم ماهيگيرى كنى! با بچه هات بازى كنى !
با زنت خوش باشى! برى دهكده و تا ديروقت با دوستات گيتار بزنى و خوش بگذرونى!!!

 

http://alinursing.blogfa.com/

۱۲.۱۲.۸۷

+ نوشته شده در 87/12/12ساعت 12:51 توسط سجاد ویسی |

رفتم ترمینال

میخواستم برم شهرستان واسه دانشکده/دیر شده بود / وقتی رسیدم ترمینال اتوبوسا تموم شده

بودن / سواری هم نبود / چون تعدادی مسافر منتظر سواری بودن منم کنارشون نشستم شاید اینکه

سواری بیاد .

سه تا خانوم دانشجو و یه استاد دانشگاه و یه خانوم میانسال با دو سه تا دانشجوری آقا !

نیم ساعتی نگذشته بود که یه خانوم جوون ۲۸/۲۹ ساله نزدیکون شدو اون سمت مسافرا نشست /

مشخص بود با ما نیست !

قد متوسطی داشت / بور بود و تروتمییزو خوش لباس / یه کیف دستی زنانه ی نسبتا بزرگه مشکی هم

دستش بود ...

تو فکر بودم که یه لحظه متوجه شدم کنارم ایستاده :

- خانومه جون : سلام آقا / ممکنه این شماره رو واسم بگیرین ( به همراهم اشاره کرد ).

منم بدون اینکه چیزی بگم همراهمو از کیف کمریم بیرون اوردم و شماره ای که نشونم میداد و توی یه

دفترچه کوچیک یادداشت گرفتم / یه شماره همراه بود / به اسم آقای حسینی ...

گوشی رو دادم دستش / پشتشو بهم کرد و بعد از احوال پرسی با شخص پشت گوشی گفت :

- آقای حسینی ممکنه امشب بیام منزلتون / با محمد حرفم شده / الانم ماشین واسه ی اصفهان نیست ...

گوشی رو بهم دادو رفت همون گوشه نشست ... هوا کم کم داشت تاریک میشد . هنوز ماشین نیومده

بود و من همچنان مصمم بودم که با سواری های غیر شخصی برم . هرچند که تعدادی از مسافرا رفته بودن !

خانوم جون امد سمتمو خواست دوباره همون شماره رو واسش بگیرم . این دفه باخانوم حسینی صبت

کردو بهش رو انداخت ...

رفت همون گوشه نشست و شروع کرد به گریه کردن . چندتا از این راننده های بی ادب هم کنارش اون

طرف نشستن و افتادن بهش متلک گفتن و حرفهای زشت زدن / آخه فکر میکردن از خونه فرار کرده !

مسافرا همشون رفته بودن / منو دوتا از دخترای دانشجو همون استاده تصمیم گرفتیم که با شخصیهای

بیرون ترمینال بریم شهرستان ... رفتم سمته خانوم جون و همراهمو سمتش گرفتمو :

- من : خواهرم گوشیمو بگیر با شوهرت تماس بگیر بیاد دنبالت .

- زن جوون : نه / ممنون / منتظر کسی هستم الان میان دنبالم ( با بغض و گریه )

- من : بیا ابجی ( گوشیمو نزدیکترش بردم ) تماس بگیر !

- زن جوون : نه نمیتونم آخه با شوهرم حرفم شده /.

- من : ( حرفشو بریدم ) بله شنیدم وقتی داشتین صبت میکردی / اگه کسی میخهواست بیاد تا الآن

امده بود / به کسی رو نزن / غرورت پیشه شوهرت خورد بشه بهتره تا غریبه / بیا تماس بگیر !

حرفمو گوش کردو موبایلو ازم گرفت / چاره ی دیگه ای نداشت / ساعت از نه گذشته بود !

رفتم یه کنار که توی صبت کردن معذب نباشه . حرفش که تموم شد امد سمتمو همراهمو داد :

- خانوم جوون : ممنون / شوهرم درب ترمیناله امده دنبالم .

- من : دیگه هیچ وقت از خونه قهر نکن و بزنی بیرون / امشب برو خونه اگه اوضاع بد بود فردا خواستی

بری شهرتون برو .

خانووم جون که حس همدردیش با من تو چشماش موج گرفته بود گفت :

- خانوم جوون : چشم / بازم ممنون .

رفت !

فکر میکنید درسته تو عصبانیت تصمیم گرفت ؟

درست بود از خونه زده بود بیرون / اونم اون وقت شب / توی شهری که شهر خودش نبود؟

درست بود غریبه ها بفهمن با شوهرش حرفش شده ؟

شایدم مسئله ای که بین خودش و همسرش بود غیر قابل تحمل بوده ! شما چی فکر میکنید ؟!

+ نوشته شده در 87/04/18ساعت 8:39 توسط سجاد ویسی |

 

البته بعد از مدتها . خواستم زودتر از اينها اپ كنم ولي يكي از دوستان كه رمز ورود وبم قبليمو ( http://ferferhha.blogfa.com ) داشت لطف كرده بودو رمز ورودش رو عوض كرده بود . پشيمون نيستم عوض كرده . اشتباه از اون بود كه نااعتمادي كرد . بهر حال ... سلام دوستان

یه مدتی میشه از تهران برگشتم . اونجا که بودم احتیاج به کارت ویزیتم داشتم که فراموش کرده بودم از اهواز با خودم ببیرم تهران . اجبارا با مجید ( یکی از دوستانم که

کارشناسی میخونه توی دانشگاه سوره ) رفتیم سمت میدون ازادی . ظاهرا اونجا چاپ فوری کارت ویزیت داشتن .

خلاصه :

توی مسیر بودیم که یهوئی مجید گفت : سجاد ؟ سجاد ؟ خانمه رو ببین ! چه تیکه ای ! تا امدم ببینم با کیه . یه خانمه ۳۰ / ۳۵ ساله رو دیدم که چشم بهم دوخته و

داره میاد سمتم ... به شوخی به مجید گفتم : خجالت بکش جاي مادر بزرگته !يه خانمه شيك كه انگار مانتوش و بهش دوخته بودن . اگه يه ۵ تومني توي جيبش بود

معلوم بود از تنگ بودن لباسش ( نه كه فكر كنيد چشم چروني كردك / ميگم كه بتونيد تا حدودي تصور كنيد  ). لنز زرد زده بود . كيفشو / بند ساعتش / گوشي موبايلش /

كفشاش / با رنگ چشماش به قولي ست بودن . شالشو دور گردنش نپيچونده بود و گردنش لخت بود . قد متوسط . خوش اندام  و پوست سفيدي داشت ...

- خانمه : سلام اقا .

- من : سلام خانوم .

- خانمه : ( با ناز - تن صداش قشنگ بود ) اقا من به مشكلي بر خوردم ممكنه با شما مطرح كنم ؟ ( تو دلم : نننننننننننه )

- من : خواهش ميكنم . بفرمايد .

- خانمه : من امده بودم يه مانتو بخرم يه مقدار پول كم اوردم . ممكنه شما بدين ؟ البته بصورت قرض . شماره همراتونو بدين همراه با پول به محض رسيدن به خونه

باهاتون تماس ميگيرمو پولتونو پس ميدم !

- من : حالا چرا تصميم گرفتي از من بگيري ؟

- خانمه : خب اينجا ايستاده بودم (  اشاره كرد به سر خيابون ) كه يه ادم با شخصيت رد بشه ازش تقاضا كنم كه شما امدين !

- من : ( با خودم : بيچاره من ) از كجا تصور كردين من با شخصيتم ؟ از كوت و شلوارم ؟ (  هر دومون خنديدم ) .

-  خانمه : خب گاهي ظاهر ادما نشونه ي شخصيتشونه . مخصوصا توي همچين شرايط !!!

-  من : ممنون . حالا مانتو چقدره ؟ چقدر كم  داري ؟

- خانمه : ۹۰ تومنه من ۳۰ تومن دارم . ۶۰ تومني كم دارم . اگه شما لطف كنيد البته بصورت قرض .

- من : ( با خودم : غلط كردي ) وووووو ۹۰ تومن ؟ چه خبره خانوم . مگه مانتوي ۹۰ تومنيم هست !!!!!

- خانمه : يه مليونيشم هست اقا . حالا لطف ميكنيد ؟

- من : ( يه جوري اين جمله ي اخرشو گفت انگار من پولام دزدين ) حالا همون ۳۰ تومنيشو بخر .

- خانمه : مگه شما ميخواين بپوشين كه ميگين همون ۳۰ تومنيش !

- من : من كه ميخوام پولشو بدم !

دست كردم تو جيب بغل كوتمو كيف پولمو در اوردم . يه ۱۰۰ تومني در اوردمو كشيدم سمتش : بفرما .

- خانمه : ( با تعجب ) اين چيه ؟ مگه من گدام ؟

- من : ( تو دلم گفتم : خيلي پروئي ) خب من انقدر بيشتر نميتونم كمكت كنم . بفرما قابل نيست .

- خانمه : ( كه با چشماش ميخواست شكممو پاره كنه ) برو بينيم بابا ( رفت ! )

رفت ! بنظر شما گداي نبود واقعا ؟ اونم از نوع مدرنش ؟ خدائيش فقط ۹۰ تومن پول ارايشگاهش بود . ولي حيف اگر قصد گدائي داشته بود . با لحن زيبا و نگاه معصومي

كه داشت ميتونه يه مادر ايده ال باشه ...

۳۰ فروردین ۱۳۸۷

+ نوشته شده در 87/01/18ساعت 19:54 توسط سجاد ویسی |

+ نوشته شده در 86/10/21ساعت 1:22 توسط سجاد ویسی |

" بنام خداوند بخشنده و مهربان "

 

سلام دوستان

 

خوبید ؟ امیدوارم که باشید ! من عالیم ! بهتر از این نمیشه             ...       بزارین بعد مدتی از راه

اندازی این وبلاگ یکم از خودم بگم  لطفا لحظه ای نوشتهای منو با خوندنتون تحمل کنید  /  تشکر  :

 

سال 1377 بود  به هنر کاریکاتور علاقمند شدم  و خیلی زود یه کاریکاتوریست  شدم                  اواخر

سال  79 بود    به سینما علاقمند شدم  ولی چون کسی نبود     راهنماییم کنه یه یکسالی در جا زدم تا اینکه بلاخره ... فهمیدم جائی هست به اسم " انجمن سینمای جوانان " .  ثبت نام کلاسای آموزش کارگردانیشون تموم شده بود        به همین خاطر کلاس یکماه ی فیلمنامه نویسی شرکت کردم    و چون به حدنساب نرسید خودشون بچه های فیلمسازی رو تشویق کردن به شرکت توی این کلاسا و بلاخره کلاس تشکیل شد     ...

 

من بهترین هنرجوشون بود با بیشترین کار و نوشتن و بهترین فیلمنامه ها ! خلاصه قصه درازه کوتاه میکنم که تا آخر بخونین ... !

 

هیچ وقت توی هیچ کلاس فیلمسازی شرکت نکردم و هیچ کلاس و دانشکده ایم در حد کارشناسی قبول ندارم

 

طولی نکشید سال 81    " سرزمین فرفره های آبی "    رو ساختم به مدت زمان 17 دیقه / یادم میاد رئیس قدیمی خود انجمن سینمای جوان میگفت فیلمی به این مدت زمان و به این کیفیت یادم نیست تو انجمن اهواز ساخته شده باشه ...

 

اواخر سال 83 / فکر کنم آذر ماه بود نصفه و نیمه استخدام شرکت نفت اهواز شدم    برای کارای سمعی و بصری ( تصویر برداری و عکاسی و ساختن فیلمهای مستند گزارشی اداری )    ...

 

میدونید چیه ! وقتی یه هنرمند  (  البته من یه هنرجو هستمو خواهم بود  ) وارد تجارت هنری میشه از اون نفس هنر دور میشه .  مثل من  !  البته سعی دارم برگردم و دوباره شروع کنم  . هرچند دور نبودم !

 

توی هنر سینما مدیون هیچکسی نیستمو حتی دوستیم واسه ی همراهی و تشویق نداشتم حتی خانواده !

 

دوست من دوربین عکاسی تمام اتوماتیک و حرفه ای توی اداره ی نفته که کادرو بهم یاد داده و میده  .

 

واسه ی شروعی دوباره چند تا داستان کودک دارم ( یادم رفت بگم من کار توی زمینه ی کودک انجام میدم چون فکر میکنم توی این زمینه موفق ترم / بخاطره کودکی شلوغی که داشتم و حرفمامو با کار کودک بهتر میتونم بگم )    .

 

باید متوجه شده باشید که من یه فیلمسازه تجربیمو نوشتهام گاهی از یه حس کوچولو ( تعریف خاطره ای  / لبخند یه دختر بچه داخل اتوبوس / دست دادن دو دوست صمیمی توی خیابون و  یا حتی دیدن ی عکس ... شکل میگیره ) حرکتمم بسمت جلو فعلا فقط استعداد و خلاقیتمه ...

 

دوستان حیفه اگه داستان و یا حتی مهمتر خاطره ی برجسته ای از کودکی یا نوجونیتون دارین دست نخورده و فراموش شده بمونه ... خاطرتون رو واسه من بفرستین هر چند اگه از لحاظ پردازش ضعیف باشه  ... که اگه قابلیت کار تصویری داشته باشه روش کارکنمو به تصویر بکشمش / مطمئن باشین اگه خوب نیستم ولی بدم نیستم . من همه ی شما عزیزان رو به کمک و همیاری دعوت میکنم تا شاید وقتی که تکه ای از گذشته ی سادگی و پاکتون ( کودکی ) رو توسط خالق دیگه ای ببینید . مطمئن باشید لذت داره   !

 

منتظر نوشتهای پر ارزشتون هستم ... /.

sajjad_weysi@yahoo.com

 

سعی کردم ساده و خودمونی بنویسم    از دل گفتم    امیدوارم به دلتون بشینه      .

با ارزوی سعادت و خوشبختی همه دوستان عزیزم  /.

 

سجاد ویسی

۱۰ / ۳ / ۱۳۸۶

+ نوشته شده در 86/03/03ساعت 2:45 توسط سجاد ویسی |